مقاله - قسمت دوم و پایانی -
... از لحاظ علمی ثابت شده است که ابراز صحیح احساسات می تواند از بسیاری از بیماریها پیشگیری کند مثل افسردگیها و غیره، و خنده در جای خودش گریه می تواند باعث برون راندن تنش از بدن ما بشود ودر زندگی امروزی که مناسبات خانوادگی محدود شده و در مقابل معضلات اجتماعی گسترده شده اندو استرس های انسان امروزی در این میان بسیار بیشتر از انسان اولیه و حتی تا صد پیش شده است، ابراز صحیح احساسات باعث آزاد سازی پتانسیل احساس درونی آدمها می شود و از تخریب و شکستن انسانها در درون خود جلوگیری می کند. مانند حرکت خزنده یک گسل خطرناک در زیر زمین که همیشه بصورت لرزه هایی دیده می شود و گاهی بصورت زلزله مهیب پتانسیل درون خود را آزاد می کند در مقایسه با گسل ای که هیچوقت حرکت نمی کند و خاموش است ، کمتر خطرناک تر است. انسان همه چیزش شبیه طبیعت است و اصلا از خود طبیعت است و باید به آن برگردد - مگر روزی زندگی به اینگونه که می شناسیم در جایی دیگر غیر از این کره خاکی که پای بر آن داریم ، محقق شود و از طبیعت این کره زمین خلاص شود که دارای چنین خواصی است - و از این روی همه چیز در او و به صورت همه چیز در طبیعت به ودیعه نهاده شده است، یعنی تا وقتی پروسه - روند و روال -منطقی بروز احساسات ، گاهی خاموش و کمتر اوقات پر سرو صداست خطرناک است و وقتی که از انباشت احساسات جلوگیری نکند، خطرناک نیست و این یک امر طبیعی است.
هنگامی که انسان از ابراز احساسات جلوگیری کردو غم و شادی و زشتی و زیبایی و ... را در پشت یک چهره ثابت و آرام پنهان می کند ، می تواند خطرناک و ویرانگر باشد. تحقیقات تازه نشان داده است که برونریزی احساسات لازمه زندگی است و روانکاوان و روانشناسان شدیدا توصیه می کنند در گذشته زندگی نکنیم و توصیه قدیمی را که از ما می خواهد چهره ای انعطاف ناپذیر داشته باشیم،فراموش کنیم و به عبارتی ساده زندگی کنیم و این راحت بودن و ابراز احساسات به آسانی هیچگونه ربطی به سبک یا جلف بودن ندارد.
در واقع بهترین و ساده ترین سلاح برای حذف استرس های روانی و عاطفی از زندگی (نیمه)مدرن جامعه شرقی ما، ابراز صحیح احساسات در جای مناسب خود است.
ما- دراین جامعه شرقی - تاکنون همواره دیده و شنیده ایم در بیان نظرات و احساسات خود که موافق با حالات درونی مان باشد ضعیف بوده ایم ، حال به دلایل رودرواسی یاتعارف های گوناگون، از ما همیشه خواسته شده- یا خودمان آنرا به دلیل فوق یا القایات خاض سیاسی و اجتماعی خواسته ایم - که حالات درونی مان را به وجهی قابل قبولتر و با همان چهره ثابت و آرام ارایه کنیم، چون همیشه فکر می شده که اظهار چنین چیزهایی حتی در حیطه بسیار نزدیک خانوادگی بین زوجین یا با فرزندان ، پیامد های تلخی به دنبال دارد.
اما خواه این حالات ، رفتارها و ناسازگاریها و یا چیزهای تاسفباری را به ارمغان آورند خواه نه، بهرحال روزی این خطرها آزاد خواهد شد و به شکلی بسیار فاجعه آمیز و در سطح جامعه رخ خواهد داد،مگر راه چاره حذف تدریجی آنها را بیاموزیم و بتوانیم آنها را به نسل های آینده منتقل کنیم.
پرخاشگری ناگهانی فردی آرام یا حتی رفتارهای منجر به قتل - کما اینکه بسیاری از این موارد را در ستون خوادث روزنامه اخیرا بسیار خوانده ایم - در مقابل شخصی که فقط و فقط نظر مخالف او را ابراز می کند و او را به شدت مجروح می کند،بیانگر صدق این گونه تنش های به تدریج افزایش یافته و مینی استرس ها در طول سالیان دراز بوده که هیچگاه فرصت آزاد شدن را نداشته است.
بگذریم از اینکه تحمل حرف مخالف خود آموزش مثبتی دارد که آن اینست که به بچه ها یاد بدهیم که مردم - و چه بسا اطرافیانشان و نزدیکانشان - نظرات گاه متفاوت تا صد و هشتاد درجه با آنها می توانند داشته باشند واین امری طبیعی است و هیچوقت نمی توان همه را با خودموافق دانست و عکس العمل منفی نشان دادن در چنین مواردی آنهم شدید خالی از منطق است - و علت اصلی ماها هنوز در سنین بالا تحمل حرف مخالف را نداریم بخاطر عدم همین آموزش مثبت بوده که بین ما مرسوم نبوده و نیست - و در یک چنین حالتی شاید دور از ذهن نباشد ، اما شدت عمل و پرخاشگری و عصبیت و حتی مجروح و یا کشته شدن فردی نشان می دهد که فرد در مقابل چنین لحظاتی به اصطلاح واکسینه نشده است ،پتانسیل های قوی درون او رشد کرده و ناگهان آزاد شده و این خطرناک است.
پس بیایید به خاطر خودمان - و سلامتی خودمان واطرافیانمان - هم که شده است، همیشه احساسات درونی مان را در قالب صحیحی در موقع مناسب بکار بریم و آزاد کنیم
مقاله - قسمت اول -
فرهنگ شرقی به وسعت تاریخ گدشته اش متاسفانه نوع خاصی از زندگی با آن عجین شده است که مهمترین ویژگی اش کتمان و پنهان کردن احساسات مردان و زنان جامعه بوده و همیشه گذشتگان و اجداد ما ( شرقی ها ) به نسل های بعدی ( ماها) آموخته اند که مثلا مرد نباید هیچگاه گریه کند و ... و این گونه بود و شد که ما با توجه به فرهنگ خشک و غیر احساسی مان نتوانستیم آنطور زندگی کنیم که در درون ما بصورت طبیعی وجود داشته و هست - و خواهد داشت- . ما ناخودآگاه و تحت تاثیر القایات و تربیت خاصی ، تبدیل به انسانهایی شدیم خوددارو مرموز و عمق مسیله جاییست که نزدیکترین افراد نسبت به هم از احساس درون نزدیکان شناختی ندارند و این گاهی نه تنها باعث می شود که در مواقع خاص نتوانیم عکس العمل مناسبی نشان دهیم ، بلکه حتی شاید کاملا برعکس آن عمل کنیم. همین مسیله موجب می شود که گاهی تا ساعتها صحبت کنیم و آخرش باز هم همدیگر را نمی فهمیم - یا نمی فهمیدیم -. تحت تاثیر شرایط غلط واقع شده بودیم و اکنون هم با نداشتن درک درست از همدیگر مجبوریم بسیار سخن بگوییم و آخرش هیچ! در صورتی که اگر آزاد بودیم که احساسات مان را راحت بیان کنیم و با آن احساس ، اطرافیانمان را از شادی و غم درون خویش مطلع میکردیم لازم نبود که ساعتها نشسته و حرف بزنیم ، بلکه طرف مقابل با درک درست از شرایط ما ، احساس ما را به گونه ای درست درک میکرد و از بسیاری از سو تفاهمات جلوگیری می شد.
به وسعت تمام تاریخ مان این مسیله مارارنجانده و همیشه مارا به این پایه، خشک و بد تربیت کرده و اینگونه انعطاف ناپذیرمان ساخته است. این مسیله باعث بسیاری تعارض ها شده است، مثلا دیگربرای بهتر زیستن که لازم است گاهی بخندیم و گاهی گریه کنیم و ایندو موجب درک بهتر از زندگی می شوند، در پیله ای خشک و محکم تنیده شده ایم که چهره ای ثابت و استوار دارد و در آن هیچ اثرو ردی از هیچ چیزی نمی شود ، مگر خیلی آدم احساسی باشیم ... و این باعث میشود آنچه که از درون مان نشات میگرفته است، بدفرم نمایش داده شود .
تعارفی بودن ما مسیله حادی است که ریشه در سالها دارد، تعارفی الکی که واقعی نیست ،بلکه فقط برای تلف کردن وقت خودو دیگران است تا آنجا که گاهی -بیشترمان -فکر می کنیم اگر تعارف طولانی نباشد به نوعی بی ادبی و بی احترامی محسوب می گردد. به خاطر همین ، ما می توانیم - و باید- که از گذشته - و گذشتگان- گله مند باشیم، هرچند این به تنهایی مارا به جایی نمی رساند فقط برای اینکه معضل را بتوانیم بشناسیم و این کافی است.
آنها مارا اینگونه بد تربیت کرده اندکه ما احساس راستین شادمانه بودن و غمگین بودن را از دست داده ایم و این برای ما در عصر کنونی بسیار بد است. هیچگونه مراسم و جشن و کارناوال درست و حسابی نداریم و در مواردی استثنایی که هستند ، برخورد درست و صحیحی نداریم.
باید یاد بگیریم که انسان موجودی است با ابعادی فراتر از آنچه می دانیم و این موجود - که شناخت آن به واکاوی در شناخت من نوعی نیز منجر می شود - نیاز به ابراز احساسات دارد. چرا ما قدرت و غرور را در کتمان احساسات مان می بینیم ؟ ...
**قسمت دوم و پایانی این نوشتار در پست بعدی نگاشته خواهد شد
جفاکار !!
ترا ز دست جفا کی فرار خواهد بود ؟
که جفا کار همیشه بیقرار خواهد بود
اگر تو دلی چند بدست آوری
مناز به خود که ناپایدار خواهد بود
دلم میسوزد کزین هزار که داری
کدامیک ترا خواسگار خواهد بود؟
امروز هرکه دور تو می گردد ،افسوس !
فردا در کنار یک نگار خواهد بود
کلمات قصار
١ - پنهان کردن دانش خود ، بهتر از آشکار کردن نادانی خود است !
٢- بی عرضه ها همیشه عزیزترند ، همیشه دندان خراب را روکش طلا می گیرند.
٣-هیچکس نمیتواند خطاهایش را از بین ببرد ، فقط به تدریج می آموزد که انها را بهتر مخفی کند!
۴- فهمیدن بهتر از آموختن است .
۵- سخن گفتن یک نوع احتیاج است و گوش دادن ، هنر
۶- سفر انسان را بخته تر می کند ، اما خوشبخت تر نمی کند!
٧- هر کس کیسه ای در جلوی خود دارد که گناهان دیگران را در آن می ریزد و کیسه ای در بشت که گناه خود را در آن می ریزد !
این است اداره !!
بنا به درخواست و اصرار یکی از دوستان همکار، طنز گونه ذیل را- درمدت زمان کوتاهی - اماده کرده و تقدیم می کنم ، این شما و این هم این طنز نوشته :
دانی که چگونه است تو احوال اداره ؟ این است اداره
آنجا که کنی عمر ، کم و بیش شماره این است اداره
آنجا که اگر دیر روی، کسر حقوق است نامت سر بوق است
آنهم حقوقی که رود با سه شماره این است اداره
آن مبتکرش نفله شود کاش ، الهی یارب تو گواهی
آنجا که کت و جیب و لباس ام شده پاره این است اداره
آنجا همه بازی ز شطرنج و یا دوز کارش شده هر روز
آنج که ندارد بها ،کوشش و کاره این است اداره
آنجا که اگر بحث شود، ضابطه حکم است ولی رابطه حکم است
آنجا که در آید زتو ، دخل و دماره این است اداره
آنجا که همیشه پر از کین و نفاق است ماهت به محاق است
آنجا همه بازی ز شطرنج و یا دوز کارش شده هر روز
آنجا که ندارد بها ، کوشش و کاره این است اداره
آنجا که اگر بحث شود ،ضابطه حکم است ولی رابطه حکم است
آنجاکه درآید زتو ، دخل و دماره این است اداره
آن رفت زمانی که به کارمند نشان بود چون شیر ژیان بود
اکنون همان است که سر صبح خماره این است اداره
خواهم ز حقوقش نگویم که نخندید گر عایله مندید
آنجا که پس افتد مدام قسط و اجاره این است اداره
از آنهمه بحث و سخن و حرف و تبادل من هم شده ام خل!!
آنجا که پر از وعده کشکی و شعاره این است اداره
یابو که به گاری ببندند نرود گاه هر روز به یک راه
آنجا که شب و روز می آییم دوباره این است اداره !!!
آرمی - اینور دنیا - یکم مارس دوهزار و ده
...
چگونه بنویسیم ؟؟
تجربه های رمان نویسی همواره آدمی را یاری می دهند و از آنجاییکه اصولی که انسان- رمان نویس - را یاری می دهند همیشه ثابت نیست ، چرا که با تغییر زمان و شرایط و اوضاع گاهی تا صد و هشتاد درجه دگرگون می شوند بنابراین خواندن اثار بسیاری از سایر رمان نویس ها از ضروریات است. اما کسی نمی گوید که بیا ببین فلانی چطور نوشته چطور شروع کرده و چه پایان زیبایی دارد ! !
نویسنده می خواند و می خواند و پس از آنکه احساس کرد باید چیزی بنویسد، چیزی را می نویسد که شروع متفاوت و پایان متفاوتی خواهد داشت ، حتی اگر خودش نیز نخواهد چرا که هر کس به یک شیوه ای می نویسد ( کمتر کسی پیدا می شود که به چندین شیوه بنویسد) و این چیز نوشته شده حتما از طرز توصیف، نحوهً پرداخت شخصیت ها ، فلاش بک ها، اتصال قسمت های درونی به یکدیگرو ... آن همه داستان خوانده شده کمی - وگاهی نیز زیاد - بهره مند است ، اما خود تجربه ای جداست که از صافی یک نفر گذشته و با یک و یا چند واسطه به او رسیده است.
از طرفی کار باید بسیار ساده و با زبان روایی -داستانی- ساده نوشته شده باشد و به نحوی به طبیعت درونی و ماهوی انسان و موجودات نزدیک باشد، چرا که ذات طبیعت ساده است و زیبا و دلپسند . شاید هم گاهی وحشی وگاهی نیز آرام، اما بهر حال زیباست و به همه ضعف هاو معایب اش باز هم زیباست.
از این روی بازگشت به طبیعت ، یعنی بازگشت به خود واین نشان میدهد که هر کسی قطع نظر از هر چه خوانده و یا نخوانده، درون خود کتابی بسیار قطور دارد که نگارش یکایک آنها و خواندن آنها هر کدام می تواند زیبا و به سادگی طبیعت باشد.
من معتقدم که هر کس هرچه می نویسد از درون خود می نویسد . شاید گاهی کسی پس زمینه ای یا مضمونی را از جایی وام بگیرد اما نتیجه کار بالطبع بسیار به درون او نزدیک تر و شبیه تر است و بالاترین مقام در این تعریف کسی است که بی پیرایه تر و صاف و رک و پوست کنده با درون خود صحبت کند و بر کاغذ بریزد . نتیجه کار هر چه باشد، تنها تعریف جامع و کامل از آن این باید باشد : زیبایی ....
رنج و گنج
پرسید مردی ز حکیمی بیت سعدی را
کو چه برداشتی زین یکی گفتار کرد؟
* نابرده رنج گنج میسر نمی شود مزد آن گرفت جان برادر که کارکرد*
سر فرو برد حکیم فرزانه بگریبان
وندرین سخن خوش فکر بسیار کرد
جستجوها کرد آن آزموده حکیم
بسا شدایدی که بخود هموار کرد
حکیم عهد ما دانست که می باید
روح سعدی را باید که احضار کرد ...
سعدی شیرین سخن بعد احضار خود
نکته ای نهفته بدو آشکار کرد
گفت : کاین بیت من بحد کمالست
نیازی نبد بدآن شرح ، بیشمار کرد :
**گنج یافته را رنج فراوان رسد آسوده ست آنکه تکیه بر کار کرد**
از :آرمی- اینور دنیا ٢۵ اکتبر
کوهستان جادو - توماس مان
"... رنج و عذابی که در شرایطی خاص ، قبل از مرگ پیش می آید ، و آن را که نمی شود به خوبی به حساب مرگ گذاشت با آن همه جنب و جوش که می تواند شفابخش باشد و به زندگی برگرداند ، ولی از مرگ کسی چیزی نمی داند ، کسی که برگردد و بتواند چیزی برای شما تعریف کند ، آخر مرگ را که نمی شود تجربه کرد ... مه همه از تاریکی می آییم و به تاریکی می رویم ، میان ایندو سرگذشت هاو تجربه های ما قرار دارد. ولی آغاز و پایان ، تولد و مرگ را تجربه نمی کنیم ، اینها اهمیتی مشخص ندارند ، وقایعی هستند از حوزهً ماورای شخصی ... "
از رمان کوه (کوهستان ) جادو - توماس مان
آرمی - اینور دنیا - ١٩ اکتبر
برای او
چه سکوتی توی قلبم ریشه داشت
این سکوت و دل من همیشه داشت
دل من همیشه بی تو مرده بود
تنهایی منو به شب سپرده بود
یه روز امّا اون چشای تو اومد
منو از این شب طولانی گرفت
تا نگاهم به نگاه تو رسید
توی سینه ام چه طوفانی گرفت...
***
آره با چشای طوفانی تو
ساقهٌ خشک سکوت من شکست
جغد تنهایی من پر زد و رفت
عشقت اومد و تو قلب من نشست ...
توی معراج بلند اون نگات
من شدم عابد معبد چشات
امّا اونکه دلمو ازم ربود
تو نبودی ، یاد چشمهای تو بود ...
***
در شب بی طپش هجرت تو
شیشهٌ نازک قلب من شکست
بهار از باغ دلم پر زد و رفت
پاییز اومد تو چشای من نشست ...
***
تو که جز هجوم پاییز واسه من چیزی نداشتی
آخرین برگ امید و کاش رو شاخه ها میذاشتی
***
برای چشمان او - برای او ( ونـــــــــا)ی من
آرمی - بلژیک - دوم سپتامبر
← صفحه بعد
نظرات ()
