چه سکوتی توی قلبم ریشه داشت
این سکوت و دل من همیشه داشت
دل من همیشه بی تو مرده بود
تنهایی منو به شب سپرده بود
یه روز امّا اون چشای تو اومد
منو از این شب طولانی گرفت
تا نگاهم به نگاه تو رسید
توی سینه ام چه طوفانی گرفت...
***
آره با چشای طوفانی تو
ساقهٌ خشک سکوت من شکست
جغد تنهایی من پر زد و رفت
عشقت اومد و تو قلب من نشست ...
توی معراج بلند اون نگات
من شدم عابد معبد چشات
امّا اونکه دلمو ازم ربود
تو نبودی ، یاد چشمهای تو بود ...
***
در شب بی طپش هجرت تو
شیشهٌ نازک قلب من شکست
بهار از باغ دلم پر زد و رفت
پاییز اومد تو چشای من نشست ...
***
تو که جز هجوم پاییز واسه من چیزی نداشتی
آخرین برگ امید و کاش رو شاخه ها میذاشتی
***
برای چشمان او - برای او ( ونـــــــــا)ی من
آرمی - بلژیک - دوم سپتامبر